پنجشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۸ هجری شمسی   ::   W W W . M O S H A V E R . M E   ::   Thursday, 12 September 2019

غلام سلطان محمود غزنوي

مي گويند سلطان محمود غزنوي غلامي به نام اياز داشت كه خيلي برايش احترام قائل بود و در بسياري از امور مهم نظر او را هم مي پرسيد و اين كار سلطان به مزاق درباريان و خصوصاً وزيران او خوش نمي آمد و دنبال فرصتي مي گشتند تا از سلطان گلايه كنند تا اينكه روزي كه همه وزيران و درباريان با سلطان به شكار رفته بودند، وزير اعظم به نمايندگي از بقيه، پيش سلطان محمود رفت و گفت: «چرا شما اياز را با وزيران خود در يك مرتبه قرار مي دهيد و از او در امور بسيار مهم مشورت مي طلبيد و اسرار حكومتي را به او مي گوييد؟»

سلطان گفت: «آيا واقعاً مي خواهيد دليلش را بدانيد؟»

وزير جواب داد: «بله»

سلطان محمود هم گفت: «پس تماشا كن.»

سپس اياز را صدا زد و گفت: «شمشيرت را بردار و برو شاخه هاي آن درخت را كه با اينجا فاصله دارد ببر و تا صدايت نكرده ام سرت را هم بر نگردان» و اياز اطاعت كرد.

سپس سلطان رو به وزير اولش كرد و گفت: «آيا آن كاروان را مي بيني كه دارد از جاده عبور مي كند. برو و از آنها بپرس كه از كجا مي آيند و به كجا مي روند.»

وزير رفت و برگشت و گفت: «كاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.»

سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است كه از مرو راه افتاده اند.»

وزير گفت: «نه»

سلطان به وزير دومش گفت: «برو بپرس.»

وزير دوم رفت و پس از بازگشت گفت: «يك هفته است كه از مرو حركت كرده اند.»

سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي بارشان چيست؟»

وزير گفت: «نه»

سلطان به وزير سوم گفت: «برو بپرس.»

وزير سوم رفت و پس از بازگشت گفت: «پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند.»

سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند نفرند؟» و ... به همين ترتيب سلطان محمود كليه وزيران به نزد كاروان فرستاد تا از كاروان اطلاعات جمع كند.

سپس گفت: «حال اياز را صدا بزنيد تا بيايد.» و اياز كه بي خبر از همه جا مشغول بريدن درخت و شاخه هايش بود آمد.

سلطان رو به اياز كرد و گفت: «آيا آن كاروان را مي بيني كه دارد از جاده عبور مي كند برو و از آنها بپرس كه از كجا مي آيند و به كجا مي روند.؟»

اياز رفت و برگشت و گفت: «كاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.»

سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است كه از مرو راه افتاده اند؟»

اياز گفت: «آري پرسيدم. يك هفته است كه حركت كرده اند.»

سلطان گفت: «آيا پرسيدي بارشان چه بود؟»

اياز گفت: «آري پرسيدم. پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند» و بدين ترتيب اياز جواب تمام سؤالات سلطان محمود را بدون اينكه دوباره نزد كاروان برود جواب داد و در پايان سلطان محمود به وزيرانش گفت: «حال فهميديد چرا اياز را دوست مي دارم؟» 

کد خبر: 140 | به روز رسانی: 12-12-1392 ساعت 09:27:38